باز روزای تکراری و شبهای پر از اشک
باز خیسی پتو و بالشم از گریه های شبانه ام
باز هق هق های بی صدا
و ناله هایی از قعر دل
باز سیگار
باز به باد رفتن آرزوها و آینده هام
دریغ از یک آغوش
دریغ از یک ذره محبت
دریغ از مرگ
خداییش دلم مرگ میخواد اما، نمیگذاری، نمیگذارد، نمیگذارند
ای کاش
کاش میشد آروم خوابید در این شبهای تاریک و سرد
کاش میشد خوابی دید از آرامش، از عشق، از ...
چشام اشک داره
کاش می تونستم همین الان همین جا گریه کنم
اما میترسم
اما ترسم از اینه که اونایی که فک میکنند غرق در خوشیم اشکام رو ببینند
می ترسم افسردگیم رو ببینند
می ترسم بهم حس ترحم پیدا کنند
از ترحم بیذارم
نمی خوام برام دل بسوزونند
برچسب: افسردگی,
نویسنده: نوید باقری